<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>گوشه</title>
<link>http://guoshe.blogfa.com/</link>
<description>نقد-ادبیات-سینما-جامعه-فرهنگ</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 14 Mar 2009 22:03:55 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>پیش در آمدی به نوروز</title>
<link>http://guoshe.blogfa.com/post-54.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=6&gt;&lt;STRONG&gt;يادداشتي در انتها&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;                                &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;راستش قبل از نوشتن اين چند سطر كه پاسخي است به دعوت مهربانانه ي مهدي رمضاني عزيز خيلي فكر كردم كه يادداشتي به مناسبت سال نو خورشيدي شامل چه مطالب و ساختاري مي تواند باشد ؟ مرور اتفاقات مهم سال گذشته كاري است كه خيلي ها در ويژه نامه هايشان به آن مي پردازند .سخن گفتن از تغيير و نو شدن و درس گرفتن از طبيعتي كه بعد از سرماي جانكاه زمستان دوباره مي شكفد هم چيز تازه يي نيست . از تاريخ باستان ايران و هوشمندي ايرانيان در انتخاب بهار به عنوان نوروز و آغاز سال و تبار شناسي واژه هاي باستاني و فلسفه ي نوروز هم بسيار گفته اند و مي گويند. ماندم كه از بهاري كه چندان شادي آور نيست و سالي كه چندان حال ما را تغيير نمي دهد  چه بنويسم ؟! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;1.  شايد نوروز تنها جشن از مراسم شادي ايرانيان باشد كه هم بسيار گسترده و هم مردمي است .چه قدر از اين بابت خوشحالم چرا كه  ساير جشن هاي ايراني مانند سده و مهرگان و ... در طي ساليان به دلايلي حذف شده اند و كم كم به كلي از ياد مردم ايران محو مي شوند . چهارشنبه سوري هم كه ظاهرا مراسم خطرناك و خطرسازي است و بهتر است اصلا  برگزار نشود يا تحت تدابير شديد امنيتي باشد تا خسارت جاني و مالي و ... به بار نياورد ! جالب اين كه در تلويزيون حتا نام ”چهارشنبه سوري “ را هم نمي برند مبادا آتش بازي شود و به جاي آن از اصطلاحاتي مانند ”چهارشنبه آخر سال“ يا ”حوادث آخر سال“ نام مي برند و اين هم در حكم نوعي حذف است .  نمي خواهم فغان و ناله كنم كه ما در گذشته هاي دور چه و كه بوده ايم و اكنون از آن جايگاه فروافتاده ايم ؛ همچنين نمي خواهم بگويم بايد تمام مراسم و مناسبت هاي عتيق مان را نبش قبر كنيم و جسد آن را به دامان جامعه بكشيم چراكه عقيده دارم تا وقتي بستر پيدايي يا نابودي چيزي فراهم نباشد ، هيچ چيز به خودي خود پديد نمي آيد و از ميان هم نمي رود . همه ي چيزهايي كه داريم و همه ي آنها كه نداريم دلايل محكم و قانع كننده يي دارد كه بدون آن هر چه تلاش كنيم و اصطلاحا زور بزنيم نه چيز ناپيدا يي دوباره زنده خواهد شد و نه يك پديده ي زنده نابود خواهد شد .  بحث من بر سر اين است كه جامعه از نظر آناتومي و ساختار خيلي شبيه به وجود انسان است . براي زيستن و سالم زيستن انسان ، لازم است كه به نيازهايش  پاسخ داده شود و هماهنگي و تناسبي بر شرايط زيست اش حاكم باشد . جامعه هم از همين قانون طبيعي پيروي مي كند و در درون ساختار خود رواني دارد كه نيازمند  شادي و هيجان است و وقتي اين نياز به خوبي پاسخ داده نمي شود روان جامعه و روان مردم جامعه هم بيمار مي شود. ما جشن كم داريم . منظورم جشن هايي است كه متعلق به مردم باشد و اكثريت جامعه را جدا از مرزبندي هاو گرايش هاي فكري و قومي و زباني و مذهبي و ... در برگيرد  و مردم به صورت خودجوش و خودانگيخته به آن بپردازند . اگر نگاهي به سالنامه ها بيندازيم مي بينيم كه بيشتر از مناسبت هاي شادي ، مناسبت هاي سوك داريم . البته چندتايي هم جشن رسمي و دولتي داريم اما  نكته ي جالب اين كه اكثر روزهاي تعطيل ما به مناسبت مرگ است و كم داريم مناسبت هايي كه به زايش و آغاز و زنده گي  مربوط مي شوند . ما به طور ناخودآگاهي مرگ را پاس مي داريم و براي بزرگداشت آن دست از كار مي كشيم . اين ها همه باعث مي شود كه روان جامعه و در نتيجه روان مردم غم زده و ناشاد باشد و انگيزش و سرزنده گي از جامعه رخت بر بندد . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;2.   گرايشي در كشور ما باب شده كه سعي در نبش قبر و برشمردن و يادآوري ( و گاهي فخر فروشي به ) داشته هاي گذشته ي دورمان داريم . اين گرايش كه ظاهرا خيلي منطقي هم هست تلاش دارد كه بازگشت به گذشته را در همه ي زمينه ها ( از فرهنگ و هنر و دانش گرفته تا تغذيه و پزشكي و ... ) توجيه كند و رواج دهد . گاهي نيز براي گريز از دشواري انديشيدن به اكنون ،  اين حركت رو به عقب را تنها راه برون رفت از دشواري هاي كنوني مي دانيم . اغلب اين گرايش را با تمايلات وطن پرستانه و ملي گرايانه لعابي مي دهيم و خلاصه مرتب به روزگار سپري شده ي خود دل خوش مي كنيم و فخر مي فروشيم مثلا به زور مي خواهيم ثابت كنيم همه ي اين پيشرفت هايي كه ديگران به آن دست يافته اند ، ما در گذشته ي دور داشته ايم يا اثبات مي كنيم كه ديگران از روي دست ما با الهام گرفتن يا تقليد كردن از ما به داشته هاي كنوني خود رسيده اند ؛ فارغ از اين كه اكنون چه داريم و در كجاييم . تازه اگر بپذيريم كه در گذشته به قله يي دست يافته ايم و امروز در قعر هستيم ، جاي شرمساري دارد نه افتخار .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; در ژرف ساخت اين گرايش نوعي رفتار جبراني فرافكنانه ديده مي شود كه مي تواند ناشي از ضعف و ناتواني و ركود باشد .  نكته ي ديگر ي كه در بطن اين گرايش وجود دارد نوعي واپس گرايي است كه با لباسي مبدل سعي در مخفي كردن خود دارد و حتا آن را نوعي رفتار مدرن مي داند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;3.  چند روز قبل يك جعبه دستمال كاغذي ساخت يكي از معتبرترين و پرفروش ترين توليد كننده ها ديدم كه روي آن تصوير بسيار زيبايي از بابا نوئل درج شده كه با آن لباس سرخ و ريش سفيد نرم ، سوار بر سورتمه ي پر از هديه اي است  كه چند گوزن آن را روي برف ها مي كشند . بابا نوئل در اواخر زمستان با هديه هاي خود خبر از آمدن بهار مي دهد . بلافاصله به فكر فرو رفتم كه تناسب اين تصوير با فرهنگ ما چيست ؟ بعد ياد لباس قرمز حاجي فيروز خودمان افتادم . حاجي فيروز هم در انتهاي زمستان با شادي و پايكوبي آمدن بهار را نويد مي دهد و آرزو دارد كه روي سياهش سپيد شود ؛ همان حاجي فيروزي كه چند سال پيش آن را از فرهنگ خود منع و حذف كرديم . خب طبيعي است كه امروز بايد جاي آن را بابا نوئل بگيرد ، شايد مدرن تر هم به نظر بيايد ! اين جا هم نمي خواهم در سوك چيز هاي از دست رفته فرياد وادريغا  سردهم ، اتفاقا بد هم نيست كه با ساير فرهنگ ها آشنا شويم و به آن احترام بگذاريم اما مي خواهم بگويم كه رفتار احساسي ، هيجاني و غير عقلاني جامعه را دچار ناهنجاري و بي هويتي مي كند كه اين باعث بيماري هاي ديگري مي شود و آن ها هم به همين صورت و اين زنجيره ي معيوب و بيمار تا انتها مي رود . نمونه ي ديگر اين موضوع ، روز عشاق ( ولنتاين ) است كه جوانان و نوجوانان ايراني جزييات و داستان آن را خيلي بهتر از( براي مثال )  هفت خوان رستم در شاهنامه مي دانند و مي شناسند . باز هم مي گويم شناخت يك فرهنگ ديگر و حتا اقتباس آن چيز بدي نيست اما شرم آور اين است كه خودمان دقيقا چنين مناسبتي داشته باشيم ( روز عاشقان – سپندارمزگان- در بهمن ماه  ؟ ) و با ندانم كاري آن را حذف يا فراموش كنيم و در عوض جاي خالي آن  وصله و پينه هاي ناجور به فرهنگ خود بزنيم . اين هم ناشي از همان بيماري است .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;4.  چندي پيش خبري در سطح جامعه پخش شد مبني بر ارزشمند شدن سكه هاي 50 ريالي زرد رنگ كه مي گفتند اين سكه ها از سه هزارتومان تا هفتاد هزار تومان ارزش دارد و بعضي ها به اميد سود كردن هرچه قدر توانستند خريدند  و خيلي ها هم دربه در دنبال اين سكه ها بودند . وقتي جرياني به اين شدت و گسترده گي در جامعه شكل مي گيرد كاملا محتمل است كه اصل ماجرا از سوي مقامات تكذيب شود كه خوشبختانه اين گونه هم شد و با اعلام بي اساس بودن اين خبر/شايعه از رسانه ي تصويري ، ماجرا فروكش كرد . كاري به درستي يا بي پايه بودن اين جريان ندارم و لي اين كه چگونه چنين موضوعي تا اين حد گسترش يافته و به بدنه ي جامعه رسوخ مي كند جاي بررسي و پرسش دارد . سكه ها در سال 58 ضرب شده بودند و در زمان خود ارزش مالي قابل توجهي داشتند . ارزشمند شدن چيزي كه نشانه ي گذشته است به معناي ارزشمند تر بودن گذشته هم هست . وقتي دشواري هاي اقتصادي و تورم و قدرت خريد اندك بسياري از افراد را آزار مي دهد ، نا خود آگاه در مقايسه با اكنون ، مردم به ياد زماني مي افتند كه گمان مي كنند فراهمي و رفاه بيشتري داشته اند . اينجاست كه 50 ريالي زرد يا توري چراغ زنبوري يا هرچيز عتيقه اي  تبديل به نشانه اي از گذشته مي شود و مردم با خريد آن به مبالغي گزاف نشان مي دهند كه در نظر آن ها گذشته چند هزار برابر از امروز بهتر است . اين هم ذهنيتي خاص جامعه ي ايراني است ؛ گذشته گرايي و رفتار نوستالژيك در قبال آن چيز تازه يي نيست ، همه ي ما بارها شنيده ايم كه مي گويند ”چيزهاي قديم يك چيز ديگر است “ يا  ”ديگر مثل وسايل قديم پيدا نمي شود . “ يا حتا ” جواني كجايي كه يادت بخير ! “ و يا ” دود از كنده بلند مي شود “ و ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به هر حال چه اين ذهنيت ها مصداق داشته باشد چه نه ، اين رفتار نشان دهنده ي گرايش بيمارگونه يي است كه از وضع موجود ناراضي است ، از رويارويي با آينده هراس دارد و به گذشته دلبسته تر است . شايد اين تصويري واقعي از مردم جامعه ي ما باشد كه در قالب رفتارهاي متفاوت و عجيب و غريب هر از گاهي نمود مي يابد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;5. نزديك دو ماه  پيش خبر برگزاري يك تور خاص در انگلستان روي خبرگزاري ها قرار گرفت . اين تور متشكل از افرادي بود كه به وجود خدا اعتقادي نداشته و استدلال شان اين بود كه براي شرافت مندانه زيستن لزومي به اعتقاد به وجود خداوند نيست و با تكيه بر اخلاقيات و يك سري اصول انساني جهان شمول مي توان سالم و صادقانه زيست . شعار اين گروه اين بود :” احتمالا خدايي وجود ندارد ، پس از زنده گي خود لذت ببريد.“  بخشي از هزينه ي اين تبليغ را كليساي انگلستان تقبل كرده و روي 800 اتوبوس شهري نصب شده بود. كاري به چند و چون يا  نادرستي اين ايده نداريم بلكه مي خواهيم اين را مطرح كنيم كه اين گروه كه آزادانه در حال فعاليت بودند از سوي كليساي انگلستان مورد حمايت قرار گرفته و دعوت به گفتگو شده بود. يك كشيش انگليسي مي گويد با اين كه مردم دنياي امروز بيش از هر زماني به معنويت نياز دارند ، ما از برگزاري اين فعاليت استقبال مي كنيم چرا كه باعث تبادل و تضارب انديشه ها مي شود و امكان گزينش آگاهانه را براي افراد فراهم مي كند .  به ياد بياوريم كه چند قرن پيش همين كليسا دادگاه هاي تفتيش عقايد و زنده سوزي و برخوردهاي خشونت آميز با هرگونه انديشه و برداشت  متفاوت از دين مسيحيت آن دوران برگزار مي كرد و رفتار دشمنانه يي نسبت به هر چه غير از قرائت خودشان از مسيحيت در پيش گرفته بودند . آيا اين كليسا همان كليسا و اين دين همان دين نيست ؟ اين همه تغيير چگونه به وجود آمده است ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;6. ماه گذشته يك حركت جالب در لندن شكل گرفت كه ” رقص در سكوت “ نام داشت. در اين حركت كه مخاطب آن جوانان بودند ، همه مي توانستند با موسيقي دلخواه خود كه به وسيله ي  mp3 player هاي شخصي و از طريق head set  براي هر فرد پخش مي شد ، به هر شكلي كه دوست دارند به مدت پانزده دقيقه برقصند. جواناني كه از نظر قانوني به خاطر محدوديت سني مجاز به رفتن به كازينو ها نبودند به ميزان گسترده اي از اين برنامه كه در يك ايستگاه قطار اجرا مي شد استقبال كردند . مي خواهيم نه به اين حركت بلكه به تفكري كه در پشت آن قرار دارد بينديشيم . نوعي آزادي گسترده  براي انتخاب شكل زيستن در همان مدت زمان كوتاه پانزده دقيقه  . هيچ گونه الگو يا هنجار يكدست كننده يي وجود ندارد . لزومي نيست كه همه مثل هم يا با يك ساز و يك آهنگ برقصند . همه آزادند به هر سازي كه مي خواهند و در هر رويايي كه هستند برقصند . آيا اين برنامه ي شادي بخش محل مناسبي براي تخليه ي هيجانات نيست ؟ چه قدر زيرساخت هاي انساني يك جامعه بايد متكامل باشد كه چنين برنامه اي در آن برگزار شود ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;يادداشت به انتها رسيد و هنوز چيزي از بهار و سال نو نگفتم. كاش فردا روز بهتري باشد . نوروز مبارك!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Mar 2009 22:03:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=guoshe&amp;postid=54</comments>
<dc:creator>guoshe</dc:creator>
<guid>http://guoshe.blogfa.com/post-54.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فیلم نوشت</title>
<link>http://guoshe.blogfa.com/post-53.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=6&gt;&lt;B&gt;اديپ شهريار &lt;/B&gt;&lt;B&gt;–&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=6&gt; اديپ شهروند&lt;/FONT&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اديپ شاه ساخته پير پائولو پازوليني سنگ بزرگي است كه كارگردان به خوبي از عهده ي پرتاب آن به سوي هدفش بر آمده است . اين كه مي گوييم ساخت اين اثر كار خطيري است به اين دليل است كه استوره ي اديپ در همه جا و همه حال و در بسياري از سطوح آثار ادبي و هنري به طرز آگاهانه يا ناخودآگاه وجود دارد .اديپ حتا از جنبه ي پاتولوژي نيز بررسي شده است و به حوزه ي پزشكي(روانپزشكي ) ،روانشناسي ، روانكاوي ،جامعه شناسي و رفتارشناسي نيز وارد شده است . اينجاست كه در ميان اين همه ارجاعات متني فراوان و بينامتن هاي پررنگ ، ساختن اثري انتزاعي و مستقل كه بتواند در عين وفاداري به متن اصلي ، نظام نشانه شناسي ويژه اي بنيان نهد كار سترگ و دشواري است . اديپ شاه پازوليني يك اقتباس هنرمندانه و خلاقانه است كه امكان خوانش هاي متكثري را در برابر مان قرار مي دهد .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Mar 2009 23:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=guoshe&amp;postid=53</comments>
<dc:creator>guoshe</dc:creator>
<guid>http://guoshe.blogfa.com/post-53.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هر کس به ساز خودش</title>
<link>http://guoshe.blogfa.com/post-52.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;1. چندي پيش خبر برگزار يك تور خاص در انگلستان روي خبرگزاري ها قرار گرفت . اين تور متشكل از افرادي بود كه به وجود خدا اعتقادي نداشته و استدلال شان اين بود كه براي شرافت مندانه زيستن لزومي به اعتقاد به وجود خداوند نيست و با تكيه بر اخلاقيات و يك سري اصول انساني جهان شمول مي توان سالم و صادقانه زيست . شعار اين گروه اين بود :” احتمالن خدايي وجود ندارد پس از زنده گي خود لذت ببريد.“ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كاري به درستي يا نادرستي اين ايده نداريم بلكه مي خواهيم اين را مطرح كنيم كه اين گروه كه آزادانه در حال فعاليت بودند از سوي كليساي انگلستان مورد حمايت قرار گرفته و دعوت به گفتگو شده بود. يك كشيش انگليسي مي گويد با اين كه مردم دنياي امروز بيش از هر زماني به معنويت نياز دارند ، ما از برگزاري اين فعاليت استقبال مي كنيم چرا كه باعث تبادل و تضارب انديشه ها مي شود و امكان گزينش آگاهانه را براي افراد فراهم مي كند . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; به ياد بياوريم كه چند قرن پيش همين كليسا دادگاه هاي تفتيش عقايد و زنده سوزي و برخوردهاي خشونت آميز با هرگونه انديشه ي متفاوت از دين مسيحيت آن دوران برگزار مي كرد و در پيش گرفته بود . آيا اين كليسا همان كليسا و اين دين همان دين نيست ؟ اين همه تغيير چگونه به وجود آمده است ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;2. هفته ي گذشته يك حركت جالب در لندن شكل گرفت كه ” رقص در سكوت “ نام داشت. در اين حركت كه مخاطب آن جوانان بودند ، همه مي توانستند با موسيقي دلخواه خود كه به وسيله ي  mp3 player هاي شخصي و از طريق head set  براي هر فرد پخش مي شد ، به هر شكلي كه دوست دارند برقصند. جواناني كه از نظر قانوني به خاطر محدوديت سني مجاز به رفتن به كازينو ها نبودند به ميزان گسترده اي از اين برنامه كه در يك ايستگاه قطار اجرا مي شد استقبال كردند . مي خواهيم نه به اين حركت بلكه به تفكري كه در پشت آن قرار دارد بينديشيم . نوعي آزادي گسترده  براي انتخاب شكل زيستن در همان زمان كوتاه .هيچ گونه الگو يا هنجار يكدست كننده يي وجود ندارد . لزومي نيست كه همه مثل هم يا با يك ساز و يك آهنگ برقصند . همه آزادند به هر سازي كه مي خواهند و در هر رويايي كه هستند برقصند . چه قدر زيرساخت هاي انساني يك جامعه بايد متكامل باشد كه چنين برنامه اي در ان برگزار شود ؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Feb 2009 21:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=guoshe&amp;postid=52</comments>
<dc:creator>guoshe</dc:creator>
<guid>http://guoshe.blogfa.com/post-52.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>... این رستخیز عام که نامش محرم است</title>
<link>http://guoshe.blogfa.com/post-50.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;وا سازی رفتار جمعی ایرانیان در محرم&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;(این مقاله قبلن هم در این وبلاگ درج شده و اکنون بی مناسبت نیست که دوباره در معرض قرار گیرد . از دوستانی که تکرار آن برایشان ملال آور است پوزش می خواهم. )&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ارستو معتقد بود که انسان ذاتن موجودی اجتماعی و سیاسی است اما در نظریات جدید عقیده بر این است که انسان ماهیتی اجتماعی ندارد بلکه زندگی اجتماعی نوعی راه کار سازش یافته برای آسان زیستن است. ثابت شده است که انسان در جامعه بهتر می تواند نیاز های اولیه ی خود را برآورده سازد ، هر چند که زندگی اجتماعی نیز محدودیت هایی برای انسان به بار می آورد . اما با  رشد اندیشه ی سیاسی و تدقیق در زندگی مدنی و اصلاح ساختارها و قوانین مربوط به آن ، سعی بر آن است که شرایط بهینه ی نسبی حیات جمعی برای انسان فراهم شود. یکی از وجوه زندگی اجتماعی ، رفتار های جمعی است که عمومن یا ریشه در خرد جمعی آگاه یا ناآگاه دارد و یا به جنبه ی آیینی و استوره ای حیات بشرمربوط است و آبشخور آن ، ذهن پیش-منطقی انسان است. آیین ها و استوره ها به ذهن پیش-منطقی انسان برمی گردند و از فرط رایج بودن ، امروزه به زمینه ای برای مطالعات علوم انسانی تبدیل شده اند. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 05 Jan 2009 11:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=guoshe&amp;postid=50</comments>
<dc:creator>guoshe</dc:creator>
<guid>http://guoshe.blogfa.com/post-50.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://guoshe.blogfa.com/post-49.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چندی پیش در یکی از نشریات محلی گزارش مستند و مستدلی از خطاهای پزشکی چاپ شد که واکنش های زیادی در پی داشت . مسوولان طبق معمول انکار و تهدید کردند و برخی نیز دچار اضطراب شده بودند که اگر طبیب ما این است وای به ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به هر حال این یادداشت در ادامه ی آن گزارش سعی داشت شتابزده و کدخدامنشانه (هر چند که خودم از منتقدان سرسخت پزشکی امروز و پزشکی ایران هستم ) به مساله بپردازد .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با پوزش از غیبت دو ماهه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=6&gt;&lt;STRONG&gt;سخني از پست و بلند پزشكي ما&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;I&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/I&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;I&gt;و بدان كه در طب عجايب ها ساخته اند و تركيب هاي عجب . و علمي نافع است . و باشد كه مردي در بلايي گرفتار بود و از عمر نااميد بود و از عيالان و املاك طمع برداشته ، دانايي مداواتي كند و به سبب آن جان وي از آن علت و غم برهاند. ...&lt;/I&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;I&gt;گويند ابوعلي سينا در شام بود .جنازه يي برآوردند مرده يي بر آن . گفت : اين را چه مي كنيد ؟ گفتند : دفن مي كنيم . گفت : اين زنده است وي را دفن مكنيد . سه روز رها كردند وي در حركت آمد و برخاست . وي را گفتند : چون بدانستي كه وي زنده است در كفن ؟ گفت : هر دو زانوش راست بود .اگر باز افتاده بودي مرده بودي . پس زيركي وي بدانستندي و معروف شدي .&lt;/I&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;I&gt;عجايب نامه &lt;/I&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;I&gt;–&lt;/I&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;I&gt; محمد ابن محمود همداني &lt;/I&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در شماره ي قبل نامه گناباد گزارشي به چاپ رسيد كه حرف و حديث و سروصداهاي زيادي در پي داشت . عده ي زيادي از مردم نسبت به آن واكنش نشان دادند . برخي مي خواستند بر آمار ارايه شده در آن بيفزايند و برخي دچار اضطراب و سردرگمي شدند كه حالا اگر از سر اجبار گذرشان به بيمارستان و اتاق عمل و داروخانه و مطب و .. افتاد چه بكنند ؟ برخي از مسوولان و دست اندركاران نيز به مقتضاي حرفه يي و صنفي خود اعتراض كردند . بعضي افراد هم از اين آمار و اخبار بهت زده شدند كه مگر ممكن است چنين باشد و گروهي نيز بر قلم و جسارت نگارنده ي مطلب آفرين گفتند  .خلاصه هر كس به طريقي در گير اين گزارش شد .اما دليل اين طيف وسيع مخاطب و تاثير گذاري اين مطلب چيست ؟ &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 27 Dec 2008 14:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=guoshe&amp;postid=49</comments>
<dc:creator>guoshe</dc:creator>
<guid>http://guoshe.blogfa.com/post-49.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عصر اطلاعات و افسانه ای به نام انسان</title>
<link>http://guoshe.blogfa.com/post-48.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;courier new, courier, mono&quot; size=5&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=1&gt;&lt;EM&gt;این مقاله در سال ۷۸ نوشته شده و در  چند  نشریه ی دانشجویی - محلی و سراسری به چاپ رسیده است&lt;STRONG&gt;.&lt;/STRONG&gt; &lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=6&gt;عصر اطلاعات و&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=6&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=6&gt;افسانه ای به نام انسان&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Courier New&quot; size=5&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;شاید در پی عصر اطلاعات و تأکید جنون آسای بشر بر رمز(code) برای«بازتولید» (که این از پدیده های جامعه ي پسا- صنعتی است)، به فوران فراگیر اطلاعات(data) برسیم واحدهای اطلاعات همه جا را فرا گرفته اند و اصولن چه سوژه (subject) (به معنای فاعل شناسنده) و چه ابژه(subject) (مورد شناسایی) به واحدهای همبسته یا گسسته يی از اطلاعات بدل شده اند. اگر تا قرن نوزدهم میلادی، بشر وجود خود را با راه کارهای فلسفی و با اتصال خود به نیرویی ماورایی و الهی تبیین می کرد، اکنون و پس از ظهور فرا فیلسوفانی چون نیچه و هیدگر، و زبان شناسانی چون سوسور، چامسکی و دیگران درک انسان از جهان، زبان-گونه  شده است. اصولن انسان در پی آن برآ مده تا حتا جایگاه هستی شناسیک خود را نیز با دیدگاهی زبانی و از مجرای«زبان» تبیین کند. از سویی تئوری نسبیت اینشتین و فيزيك كوانتومي و اصل عدم قطعیت هیزنبرگ که از حوزه ی علم برخاسته، مسیر گفتمان های انسانی را تغییر می دهند. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 21 Oct 2008 01:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=guoshe&amp;postid=48</comments>
<dc:creator>guoshe</dc:creator>
<guid>http://guoshe.blogfa.com/post-48.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فیلمنامه</title>
<link>http://guoshe.blogfa.com/post-47.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=5&gt;شب-اتوبوس-جاده&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;داخلي-شب – داخل اتوبوس&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نماي بازي از جاده كه از پشت شيشه ي جلوي اتوبوس گرفته شده است . شبرنگ ها و علايم مرز نما و خطوط سفيد جاده با پيچ و خم به سرعت مي گذرند. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 28 Sep 2008 22:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=guoshe&amp;postid=47</comments>
<dc:creator>guoshe</dc:creator>
<guid>http://guoshe.blogfa.com/post-47.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فیلمنامه ی داستانی </title>
<link>http://guoshe.blogfa.com/post-46.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=6&gt;&lt;STRONG&gt;روياي يك قاليچه&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 235px; HEIGHT: 351px&quot; height=412 src=&quot;http://www.skchto.com/web/index2.php?option=com_datsogallery&amp;func=wmark&amp;mid=585&quot; width=263&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;خارجي – روز – قبرستان يك روستا&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;تصويري از يك قاليچه كادر را پر كرده است . اطراف آن عده يي نشسته يا ايستاده اند و روي آن يكي دو ظرف نقل و خرما و يك گلدان گذاشته شده است . يكي دو نفر با نوك انگشت با مژه هاي قالي بازي مي كنند . &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;صداي باد و صداي محو نغمه ي غمناكي مثل خواندن قرآن به گوش مي رسد .&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 05 Sep 2008 21:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=guoshe&amp;postid=46</comments>
<dc:creator>guoshe</dc:creator>
<guid>http://guoshe.blogfa.com/post-46.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فیلمنامه ی داستانی </title>
<link>http://guoshe.blogfa.com/post-45.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 30pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=7&gt;&lt;STRONG&gt;دكل&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 30pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 30pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=7&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 216px; HEIGHT: 314px&quot; height=593 src=&quot;http://i30.tinypic.com/icnwq8.jpg&quot; width=445&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 216px; HEIGHT: 313px&quot; height=593 src=&quot;http://i15.tinypic.com/5xemib6.jpg&quot; width=445&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;داخلي-روز – اتاق نمور يك خانه ي روستايي&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=4&gt;دختري 26 ساله سرش را به يك قالي كه به دار قالي بسته شده تكيه داده و دست هايش را در نخ هاي دار قالي چنگ كرده است .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=4&gt;صداي مردانه يي از اتاق مجاور با حالتي فرياد گونه : &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=4&gt;صديق ... آي صديق ... ( صدا نزديك تر شده ، مرد وارد اتاق شده است ) تصوير مرد به صورت سايه ي تاريكي در آستانه در ديده مي شود . مرد لباسي را به طرف دختر پرت مي كند و با لحني تحكم آميز مي گويد : صديق ... چرا جواب نمي دي ... بلند شو اين پيراهن منو بشور ... پاشو كه لازمش دارم ...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 11 Aug 2008 01:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=guoshe&amp;postid=45</comments>
<dc:creator>guoshe</dc:creator>
<guid>http://guoshe.blogfa.com/post-45.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رفتار شناسي توالت </title>
<link>http://guoshe.blogfa.com/post-44.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 19pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=impact size=7&gt;&lt;STRONG&gt; رفتار شناسی توالت&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;( اين گفتار بر پايه ي هيچ گونه پژوهش و تحقيق آماري يا پرسشنامه يي بنا نشده و نتايج يا گمانه زني هاي آن صرفن بر اساس مطالعات پراكنده ي شخصي است . اما اين باعث نمي شود كه از ارايه ي چنين پيشنهادي جهت مطالعه و بررسي بيشتر سر باز زنم و از باز كردن فضايي علمي- تفنني در اين باره خودداري نمايم . ضمن اين كه كل اين گفتمان نوعي شوخي با گفتمان علمي نيز مي باشد . گفتماني كه تمايل دارد با ارايه ي داده هاي به دست آمده توسط سلطه و سيطره ي علم در تمام زمينه هاي حيات ، در همه جا حرف آخر را خود بزند ، به طوري كه در بسياري از مباحثات مي توان طرف مقابل را با بيان سخناني علمي و داراي پشتوانه ي ارجاعي ، وادار به سكوت كرد .)&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 13pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;A href=&quot;http://tinypic.com/view.php?pic=23kue1j&amp;s=4&quot; jQuery1216548729406=&quot;11&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 271px; HEIGHT: 187px&quot; height=118 alt=&quot;View Full Size Image&quot; src=&quot;http://i34.tinypic.com/23kue1j_th.jpg&quot; width=160 border=0&gt;&lt;/A&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 13pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 13pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;از ابتداي قرن بيستم با مركزيت يافتن انسان به عنوان ابژه ي عمل شناسايي ، دانش هاي نويني پديد آمدند كه ديگر هم چون گذشته جهت حركت خود را به كمك ذخيره ي تجربه ها و داده هاي ترديد ناپذير و محتوم بنا نمي گذاشتند و با نگاهي كاوشگرانه و تجربه گرايانه از نقطه ي صفر شروع كرده و بر اساس داده هاي تكرار پذير ، سنجه ها و برهان هاي خود را پيش مي گذاشتند و بدين سان گفتمان خود را بسط مي دادند تا به مرز شكل گيري حوزه ي جديدي از دانش يا مطالعات ( بيشتر ) علوم انساني مي رسيدند . از جمله ي اين دانش ها ، زبان شناسي –روان شناسي - روان كاوي – جامعه شناسي- علوم سياسي – رفتار شناسي و ... را مي توان نام برد. دانش رفتار شناسي پس از روانشناسي ، در پي آن بود تا با نگاهي مبتني بر تجزيه و تحليل داده هاي رفتاري در شرايط تعريف شده و معلوم ، به صدور قاعده ها و قوانيني عام در حوزه ي انسان شناسي برسد ، البته تكامل و پيشرفت زيست شناسي و فيزيولوژي نيز نقش مهمي در گسترش دانش رفتارشناسي داشته است . اخيرن تمركز مطالعات علوم پزشكي و زيستي بر ذهن انسان به عنوان منبع بسيار مهمي كه شناخت آن ، رمز و راز هاي پيچيده ي روان و جسم انسان را آشكار خواهد كرد ، باعث شده كه دانش هاي ديگري هم چون زبانشناسي و نورولوژي نيز در بخش هاي وسيعي همپوشاني كرده و كشف هر داده يي در هر كدام از اين حوزه ها ، تاثيرات مهم و گشاينده يي در ساير حوزه ها خواهد داشت .&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 13pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 13pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Jul 2008 02:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=guoshe&amp;postid=44</comments>
<dc:creator>guoshe</dc:creator>
<guid>http://guoshe.blogfa.com/post-44.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
