تبليغاتX
گوشه
خانه | آرشيو | پست الکترونيک
f fr f/
فیلمنامه ی داستانی

دختر به كندي برمي خيزد . نفس عميقي شبيه به آه مي كشد . خم مي شود و لباس را بر مي دارد.

 

خارجي – روز – حياط خانه ي روستايي

دختر پاي شير آب نشسته و لباسي را چنگ مي زند . چند تكه لباس ديگر هم در يك تشت مسي در نوبت شستن است .

پدر دختر ( مرد پنجاه و چند ساله يي است )  به سمت در حياط مي رود تا از منزل خارج شود . نگاهش به دختر مي افتد و مي ايستد .

پدر : چند بار بهت بگم لباسا رو اين جا نشور . ببرشون سر جو . چرا حاليت نمي شه . كي مي خواد قبض آب بده .

در حالي كه غر غر مي كند از در بيرون مي رود و در را به هم مي زند .

دختر چند لحظه دست هايش را زير شير آب مي گيرد و به آ ن ها  خيره مي شود . يك دفعه مشتي آب به صورتش مي ريزد و چند بار اين كار را تكرار مي كند و شير آب را مي بندد .

پيراهن سفيدي روي بند رخت پهن مي شود و چهره ي بي حالت دختر پيدا مي شود.

 

دختر در حالي كه صداهايي براي جلب مرغ و خروس ها در مي آورد مقداري دانه برايشان مي ريزد . سپس ظرفي را آب مي كند و برايشان مي گذارد و مي نشيند و به مرغ و خروس ها خيره مي شود .به نظر می رسد از تماشای مرغ و خروس ها نوعی لذت گنگ می برد.

 

دختر به گوشه ي حياط مي رود و سبدي را كه داخل آن زرشك پهن شده و در آفتاب گذاشته شده بر مي دارد . دستي روي زرشك ها مي كشد و آن ها را چند بار تكان مي دهد تا جابه جا شوند . دختر به طرف اتاق ها مي رود .

 

داخلي – اتاق همان خانه

دختر كنار تاقچه ايستاده قاب عكس كوچكي را از پشت آينه در مي آورد . عكس زن ميانسالي است كه گوشه ي آن نوار سياهي به چشم مي خورد . دستي روي عكس مي كشد و آن را سر جايش مي گذارد . بعد به طرف مطبخ مي رود . در قابلمه يي را كه روي يك چراغ نفتي گذاشته شده برمي دارد . مقداري سيب زميني پوست كنده توي قابلمه مي ريزد و مقداري چاشني به آن مي زند . سپس خارج مي شود و به طرف اتاق دار قالي مي رود . با بي حوصله گي چند گره مي زند و بعد مكث مي كند . از ميان تارهاي قالي عكس مادرش را در مي آورد و به آن خيره مي شود . چند لحظه بعد در حالي كه عكس را در دست دارد كنار دار قالي دراز مي كشد و خود را مچاله مي كند .

فيد

 

تصوير دو زن در همان اتاق كه يكي كه مسن تر است با صداي رنجوري نقشه ي قالي را مي خواند و هر دو مي بافند .

دختر دست از بافتن مي كشد . زن مكث مي كند و رو به او مي گويد :

چرا وايسادي دختر ؟   ... بباف ديگه . بباف كه اين برا ي جهاز خودته ها ...

 بباف عروسم ...

ناگهان صداي فرياد مرد جوان ( برادر صديقه ) به گوش مي رسد  :

صديق .. . چرا بقيه ش رو نشستي دختر ... مگه نگفتم لازم شون دارم ؟

دختر بر مي خيزد و با صداي نحيفي مي گويد : شما كه گفتي فقط پيراهن رو مي خواي ؟

برادر : حالا مي مردي بقيه ش رو مي شستي .؟ مگه نمي دوني كه اونا رم مي خوام ؟ كي مي فهمي اينا رو ؟ براي همينه كه موندي تو خونه ...

دختر : مي برمشون لب جو ...

برادر غر غر كنان خارج مي شود و در را به هم مي زند .

 

خارجي – روز – داخل كوچه

دختر در حالي كه سبد ي پر از لباس در دست دارد از خانه خارج مي شود و پا به كوچه مي گذارد . با سري پايين افتاده  از چند كوچه مي گذرد . از كنار معبري مي گذرد كه چندين نفر مرد ايستاده اند و مشغول تماشاي كارگراني هستند كه يك دكل را بر پا مي كنند و در زمين نصب مي كنند .

دختر به سر يك كو چه مي رسد . چند لحظه مكث مي كند و مسيرش را عوض مي كند . به اطراف نگاهي مي كند و با سرعت بيشتري مي رود .

 

دختر كنار قبر ي داخل قبرستان نشسته و دارد فكر مي كند . صداي باد مي آيد . باد يكي از لباس هاي داخل سبد را كمي با خود دورتر مي برد . دختر بر مي خيزد و لباس را بر مي دارد و به راه مي افتد .

 

خارجي – روز – كنار جوي آب روستا

چند زن و دختر نشسته اند و در حالي كه آهسته با هم حرف مي زنند لباس ها را چنگ مي زنند و مي شويند . صديقه ساكت است .

يكي از دختر ها به او مي گويد : صديق چند قالي برا ي خودت بافتي ؟

صديقه : چند تایی  بودن ... همه رو بابام فروخت براي خرج دوا دكتر مادرم . الان يكي روی داره  ولي دستم به بافتن نمي ره .

دختر : نکنه مي خواي بي جهاز بري ؟    ... مي خندد ...

فردا خانم بهداشت تو خانه بهداشت مي خواد برامون حرف بزنه . قرص آهن هم بهمون مي دن . تو نمي ياي ؟

صديقه محكم چنگ مي زند . لباس ها را آب مي كشد . برمي خيزد و به سرعت مي رود.

 

خارجي – روز – حياط خانه

صديقه داخل طويله نشسته است و دارد از گاوي شير مي دوشد . مكث مي كند و سرش را به شكم گاو تكيه مي دهد و صورتش را به پوست گاو مي چسباند تا گرمای بدن آن را حس کند و با دست گاو را نوازش می کند .

ناگهان صداي فريادي از انتهاي حياط مي آيد كه صديقه را صدا مي زند .

 صديقه دست پاچه ظرف شير را بر مي دارد و كناري مي گذارد . به طرف اتاقك دود زده يي مي رود و مقداري علوفه با خود مي آورد و براي گوسفندان مي ريزد .

سپس با عجله از طويله بيرون مي آيد  و در حالي كه ظرف شير را زير بغل گرفته به سمت ديگر حياط مي رود .

 

داخلي – اتاق

پدر و سه پسر داخل اتاق نشسته اند و تلويزيون سياه سفيد كو چكي را تماشا مي كنند . صداي تلويزيون خيلي بلند است و تصوير ناصافي دارد .

دختر به سرعت از ميان اتاق رد مي شود .

يكي از پسرها مي گويد : گشنگي مرديم . بجنب ...

دختر وارد مطبخ مي شود و با سفره بر مي گردد . مقدمات غذا را پهن مي كند و مي رود .

يكي مي گويد : نمي خوري ؟

صديقه : نه .. گشنه م نيست ..

 

همه با سر و صداي ظرف ها مشغول خوردن مي شوند .

دختر داخل اتاق دار قالي پاي دار نشسته و سريع و خشن مي بافد. صداي تلويزيون و قاشق و ظرف ها و خنده ي مرد ها مي آيد

صديقه با شانه ي قاليبافي محكم روي رج ها مي كوبد .

 

صداي تلويزيون قطع مي شود .سر و صداي مردها بلند مي شود . يك كدامشان چند بار روي تلويزيون مي كوبد . هر كسي چيزي مي گويد . پدر بلند صديقه را صدا مي زند :

بيا جمع كن دختر ...

صديقه مي رود و مشغول جمع كردن سفره مي شود .

پسر ها با صداي بلند درباره ي تلويزيون حرف مي زنند :

اين برجك آهني كه سرش طبلي داره براي تلويزيون خوبه . برنامه هاشو صاف مي كنه ...

دومي :‌نه بابا ... اون دكل مخابراته ... براي تلفن روستاست

سومي :  براي همه چيز خوبه ... هم تلفن .. هم تلويزيون ... نديدي چه قدر بلند بود ؟ امروز وقتي داشتن كار مي كردن همه سبنج مي سوختن .

پدر : اين آبادانيه ... كبلايي ابراهيم  قربوني كرده بود ...

دومي : براي كفتراي من خوبه ؟

اولي : نه ... اگه روش بشينن برق مي گيرن ...

دومي : اين كه برق نداره ... اين برجه ... براي تلفنه ...

سومي : خيلي بلنده ... اگه كسي از بالاش بيفته از بين مي ره ...می میره

پدر : زن ها براي مهندسا سبنج مي سوختن كه نيفتن ...

...

صحبت ها ادامه دارد ...

دختر سفره را جمع كرده به اتاق خودش مي رود. كنار دار قالي مي نشيند و پشتش را به قالي نيم بافته تكيه مي دهد و در نخ ها ي آويخت از دار قالي چنگ مي زند . هم چنان به گوشه يي خيره شده و نخ ها را از كنار گردنش روي شانه هايش مي اندازد...

 

خارجي – غروب – روستا

چند نما از خانه ها و كوچه ها ي روستا كه كورسوي نوري دارند... دكل در تمام اين نما ها ديده مي شود .

 

نمايي از صديقه كه كنار دار قالي دراز كشيده است و صورتش را روي زمين گذاشته .

 ناگهان صدیقه از جا برمی خیزد

صديقه در تاريكي شب از ميان اتاق مي گذرد و در را باز مي كند و پا به كوچه مي گذارد .

صداي جيرجيرك ها – صداي پارس سگ ها – صداي زوزه ي شغال ها

صداي پاي صديقه در كوچه هاي خاكي روستا  كه تند و بي نظم راه مي رود .

تمام اين صداها همراه با تصاوير حركت دختر د ر كوچه هاي تاريك است

 

صداي مهيب افتادن چيزي بر روي خاك همراه با تاريكي محض

صداي جيرجيرك

صداي برخود دست با فلز

صداي برخورد كفش با فلز

در تاريكي سايه ي دكل به سختي قابل شناسايي است . كسي از آن بالا مي رود .

صداي افتادن چيزي بر روي خاك چند بار پشت سر هم تكرار مي شود .

صديقه هم چنان كه از دكل بالا مي رود كفش هايش را در مي آورد و پايين مي اندازد  و باز بالا مي رود.

تصويري از حياط خانه ي صديقه  همراه با سرو صداي مرغ و خروس ها و گوسفندان و گاو ها ...

 

تصويري از دكل همراه با صداي پارس سگ ها و زوزه ي شغال ها

 

تصويري از حياط خانه با همان صداها كه شدت پيدا كرده اند . كورسويي نوري در داخل خانه روشن مي شود .

تصوير دكل در تاريكي همرا ه با صداي سگ ها و شغالان

صداي مهيب افتادن چيزي بر روي خاك . چند بار تكرار مي شود .

تصوير از حياط خانه با همان صداها . چراغي روشن مي شود و دري باز مي شود .

تصوير دكل با همان صداها

صداي مردي كه هوار مي كند

در ميانه ي اين صداها و در تاريكي سياه گونه  چيزي از ارتفاع دكل به پايين مي افتد و صداي مهيبي مي دهد .  تمام صداها قطع شده اند .

سكوت محض

صديقه دقیقن همان طور كه كنار دار قالي خوابيده بود بر روي زمين افتاده است .

صداي مادر صديقه :‌  صديقه ... صديقه ... پاشو مادر ... پاشو كه اين براي جهازته ... پاشو ... صديقه ... صديق ... پاشو عروسم ...

 

پايان

|+| نوشته شده توسط ابوالفضل حسینی در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 و ساعت 5:2 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar