تبليغاتX
گوشه
خانه | آرشيو | پست الکترونيک
f fr f/
وقتی گرگ ها به شهر می آیند
 تجربه ای از جنس تبار شناسی این گونه اخبار در موقعیت های تنش زای این چنینی، می گوید که این اخبار به شایعه بیشتر شبیه اند. یا حداقل اگر دروغ نباشند هاله ای اغراق آمیز و شایعه وار آن را احاطه کرده است ؛ چرا که هیچ کس این اخبار را از دهان کسی که با چشمان خودش گرگ ها را دیده باشد نمی شنود. اصلن مهم نیست که چه کسی گرگ ها را دیده ، حتا اصلن مهم نیست که اساسن گرگ ها دیده شده اند یا نه ؟ مساله این است که گرگ ها به شهر آمده اند !

این که چرا در موقعیت های دشوار این چنینی که نظم زندگی ها را بر هم می زند ،این گونه اخبار تنش زا منتشر می شود ، برایم جای سوال است. اولین تحلیلی که به ذهن می رسد این است که فشار و نگرانی برا ی گرم نگه داشتن خانه ها ، تامین سوخت و وسایل گرمایشی ، ( در بعضی نقاط) تهیه و تامین آذوقه و مواد ضروری ، قطع آب و یخ زده گی لوله ها ، خسارت های وارد به زمین ها و محصولات  کشاورزی ، دشواری تردد و بعضن مسدود بودن راه ها باعث ایجاد نوعی اضطراب و عصبیت می شود که تنها وقتی به یاد می آوری که تو تنها نفری نیستی که با این مشکلات دست به گریبانی ، اندکی آرامش می یابی.

اما این وضعیت خسته کننده وقتی اندکی طولانی می شود مردم فرصت می یابند تا از روان جمعی باستانی خود خاطراتی را بازیافت کنند. خاطراتی که شاید به گذشته های بسیار دوری بر می گردد که هنوز شهر و زندگی شهری  معنای واقعی نیافته بود. نمی خواهم بگویم این اخبار اساسن بی پایه و غیر واقعی است ، محتمل است که به دلیل سرما و دشواری یافتن غذا ، بعضی از جانوران به حاشیه ی شهر ها پناه بیاورند ؛ اما بحث بر سر این است که چه گونه در فرایندی که به ناخودآگاه جمعی و فردی ما مربوط می شود این خبر ها فربه می شوند و به سرعت انتشار می یابند. اگر از منظر زیست شناختی و غریزی هم بنگریم قاعدتن باید ذهن مردم به سمت و سویی برود که باعث کاهش تنش و اضطراب برود اما می بینیم که با قوت گرفتن این خبر ها و شایعه ها ، خواه نا خواه بر اضطراب و فشار ها افزوده می شود و این تا جایی پیش می رود که مردم را به در نظر گرفتن ملاحظات و احتیاطات بیشتری وادار می کند و حتا حضور و تردد در سطح شهر را هم  به مقوله ای اضطراب آور و خطرناک تبدیل می کند.

 اما بیشتر که فکر کردم دیدم ما مردم بی راه هم نمی گوییم چرا که در یک فرایند تعریف ناشده و ناآگاه ، این گونه خبر ها آن قدر فربه می شوند و آن قدر به مرز شایعه نزدیک می شوند که به حد اشباع می رسند. آن گاه است که دیگر باور پذیری یا دست کم تصور و تجسم آن برای آدم ها غیر ممکن می شود و جنبه ی نامحتمل بودنشان بر احتمال وقوع شان می چربد؛ مثل لباسی که وارونه شده باشد.  می خواهم بگویم شاید ما در همان روند ناخودآگاه آن قدر به این خبر ها می پردازیم تا به شایعه تبدیل شوند و ماهیت و کارکرد اخباری خود را از دست بدهند . سپس آن قدر به این شایعات تن می زنیم که اولن باور پذیری آن را برای خود دشوار می کنیم و دیگر آن که از فرط اشباع ، احتمال  وقوع آن را نیز به کلی از ذهن می زداییم  تا از این طریق اندکی از اضطراب مان کاسته شده و آسوده شویم .

اصلن این که چرا از میان این همه احتمالات و خطر های ممکن و خبر های رایج  ، شایعه / خبر ِ آمدن گرگ به داخل شهر قوت می گیرد ، خودش جای تامل دارد. گرگ حیوانی است که ما به درنده گی و خون ریزی و بی رحمی می شناسیم . در داستان ها و حکایت ها گرگ را در تقابل با گله می آورند. گله ی گوسفندان نزدیک ترین عرصه برای بروز و بازنمایی خوی درنده گرگ است . می گویند وقتی گرگ ها به یک گله هجوم می برند بسیار بیشتر از آن چه می خورند ، می درند. خلاصه این که در این ساختار ذهنی انسان ها به جای گله ی گوسفندان می نشینند فارغ از این که آیا گله ای تا این حد متمدن هم می تواند وجود داشته باشد؟ !

اساسن تصویر حمله ی گرگ در یک شب برفی جذابیت ها ی بصری و نوعی ادبیت پنهان با خودش دارد: جستجوی گرگ برای غذا ( بر خلاف الگوی رایج سایر جانداران که در روشنایی روز به دنبال قوت و غذا می روند ) معمولن  در تاریکی شب اتفاق می افتد یا حداقل در قصه ها و روایت ها و خبر هایی که ما می شنویم این گونه است. این حرکت ، هجوم ، شتاب و دونده گی درست در زمانی است که انسان ، جانوران و طبیعت به خواب رفته اند و نوعی رکود و رخوت و ایستایی بر همه جا حاکم است و این تقابل جالبی است که آن سوی معادله ی جهان ایستا و به خواب رفته و راکد را به تعادل می رساند. تصویر خون سرخ رنگی که بر روی سپیدی برف ریخته شده است هم از نوعی زیبا یی شناسی گروتسکی برخوردار است.

واسازی این تصویر/خبر/ شایعه  می تواند ما را به شناخت پاره ای از ویژه گی های کهن الگوها و تصاویر و روایات محتمل در روان جمعی مان سوق دهد.

 

دیشب در حالی که در مه سنگین به سمت بیدخت راننده گی می کردم به قصه ی گرگی فکر می کردم که کنار دیوار کوتاه یک پارک پناه گرفته و دارد به رفت و آمد آدم ها می نگرد و آنها را روانکاوی می کند. گرگ از این که شایعه مردم را تا این حد ترسانده خنده اش گرفته بود . گاهی با خودش فکر می کرد اگر بخواهد به یک آدم حمله کند ، ترجیح می دهد چه جور آدمی باشد، پیر یا جوان یا کودک ؟ زن یا مرد؟ چاق یا لاغر؟ قوی یا ضعیف؟ پولدار یا فقیر؟ پیاده یا سواره ؟ مذهبی یا لا ابالی ؟ شیک پوش یا ژولیده ؟   گرگ تا صبح خودش را  با همین افکار گرم می کرد و شکمش را بیشتر به داخل می کشید تا گرسنه گی را کمتر احساس کند. بعضی وقت ها می خندید و بعضی وقت ها به آدم های کودن و کند ذهن لعنت می فرستاد. آخر آن ها نمی دانستند که او قبل از این که وارد شهر بشود خودش را با یک مرغابی مهاجر نیمه جان و لاغرقانع کرده بود. اصلن مگر او برای خوردن و دریدن به شهر آمده بود ؟ نه بابا آمده بود که ببیند این جا چه شکلی شده . اصلن گیرم که از شدت گرسنه گی باشد ، برای یک گرگ اف دارد که به آدم های عوضی و کم عقل و ترسویی مثل این ها حمله کند که تن شان یا بوی عرق چند روزه می دهد یا بوی سیگار و تریاک و عطر های ارزان قیمت دست چندم ! ...

 قصه همین طور ادامه داشت تا یک دفعه کور سوی چراغ خطر یک کامیون مرا به داخل ماشین کشاند...

|+| نوشته شده توسط ابوالفضل حسینی در چهارشنبه دهم بهمن 1386 و ساعت 3:29 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar